![]() |
آرشیو وبلاگ
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
آبان ۸٩
امرداد ۸٩
دی ۸۸
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
لینک سايتها
در حضور
بوي پيراهن يوسف
بانوي شبگرد
نامه ای به نادیده ام
دفترچه یادداشت
شبانه هايم با او
تعداد كاربران حاضر
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
قرار ما ساعت ۴ بعداز ظهر بود، پارک پردیس ، یادته؟
صدات توی گوشی زیاد واضح نبود،ولی هنوز صدای خنده ات بخوبی یادمه که وقتی از تو پرسیدم رنگ لباست چیه تا تو رو راحت پیدا کنم ، گفتی رنگ خودت!!
ولی منظورت رو نفهمیدم....
قرار بود با هم تا نیمه های شب توی خیابون های خیس اون روز بارونی قدم بزنیم و صحبت کنیم و خوش بگذرونیم ، یادته؟
یادته چه روزی قرار گذاشتیم؟
خودت گفته بودی که فقط پنجشنبه میتونی بدون نگرانی از اینکه کسی ببیندت و سین جیمت کنه بیای سر قرار، یادته؟
برات یه کادو خریده بودم ، با یه شاخه گل رز ، میخواستم اون رو با دو دستم جلوی سینه ام قرار بدم ، تا تو من رو خیلی راحت پیدا کنی، میدونستم که گل رز توی نگاهت جلب توجه میکنه، خودت بهم گفته بودی، یادته؟
فصل بهار بود ، نیمه اول فروردین ماه، واقعا پارک خیلی سرسبز شده بود ، یه صندلی زیر یک درخت بزرگ آلو انتخاب کرده بودم ، جای دنجی بود ، نمیدونم قبلا دیده بودیش یا نه ، تقریبا پیش صندلی همیشگی بیبی بود ،یادش به خیر، یادمه بعضی روزها صبح، بعد از صبحونه برای پیاده روی میومد توی پارک و قدم میزد ، چند ساعتی هم روی اون صندلی مینشست، یادته؟
همون روز توی دانشگاه، سراغت رو از بچه ها گرفته بودم، میگفتن دیگه خیلی کم پیدا شدی ، خیلی نگران شدم که نکنه سر قرار نیای یا شاید یادت بره ، نخواستم بهشون بگم که باهات قرار دارم ، چون خودت تاکید کردی که کسی نفهمه ، یادته؟
روی یه کاغذ تمام اون چیزهایی رو که میخواستم بهت بگم و باهات در میون بذارم نوشته بودم و همراهم اورده بودم، به خودم قول داده بودم که بعد از دیدنت و بازگو کردنشون ، کاغذ رو بسوزونم تا یه وقت کسی نبیندش و نخوندشون ، آخه هرچی ته دلم بود توش نوشته بودم، یادته؟
میخواستم اون شب، وقتی خیابونها خلوت شد، یه دهن آواز برات بخونم ،نمیدونم از بچه ها تعریف صدام رو شنیده بودی یا نه ، ولی مطمئنم از شعری که برات آماده کرده بودم خوشت میومد ، چون خودم صفحه اول یکی از کتابهای درسیات به خط خودت دیده بودمش، اینجوری شروع میشد: آنکه جانان طلبد، بهرچه خواهد جان را / ترک جان گوید اگر می طلبد جانان را / جان به قربان شهیدی که به قربانگه عشق / غرق درخون شده تسبیح کند سبحان را .... یادته؟
......
....
..
از اون روز خیلی وقته که میگذره ، شاید حدود ٢۶ سال...
اما از اون شب تا الان انگار هنوز که هنوزه نیمه اول فروردین ماهه و اینجا پارک پردیس
انگار هنوز جمعه نشده ...
قرار که هنوز یادته : پنجشنبه ، ساعت چهار بعد از ظهر ، پارک پردیس
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٠ - عقيق عشق
بدجایی گرفتار شده ام، دیو قصه از راز گل سرخ سخن میگوید و جادوگر افسونگر شهر از قطره های زلال باران....
اما بر لب و دندان دیو ، خون نشسته و در دستان جادوگر کبوتری مرده!
در این شهر فقط من متحیرم ، یا برای مردم این شهر این صحنه عادت شده؟!
...............
جامه ای سپید بر تن دارد و موهای طلاییش را به وزش باد سپرده، و از دور به من خیره و لبخندی ملیح بر لب ، چهره اش چنان قرص ماه میدرخشد و ...
و از خود میپرسم که گویی منتظر من باشد؟
تلالو چشمانش به من اجازه گردش چشمانم را نمیدهد...
به من اشاره میکند که بیا ...
قدم هایم را بسویش روانه میکنم و او آرام آرام مرا بدنبال خود به طی مسیری میکشاند
احساس میکنم که اینک پاهایم در جوی آبی فرو رفته ، چرا که سرمای بیش از آن پوستم را میسوزاند، اما توان گرداندن چشمانم را ندارم ....
من محو زیبایی او و پاهایم بی اختیار روانند...
......
..
لحظه ای سیاهی چشمانم را گرفت...
نگاهم را میگردانم و خود را تا زانو در برکه ای خون آلود میبینم ، من در جوی خون چه میکنم؟ دوباره سر را بالا می آورم ، چنان گرگی درنده که در حال تماشای شکار خویش است ، منحوس و زجر آور میخندد ، و چه صدای دلخراشی ....
جامه اش دیگر سپید نیست و لخته های خون بر آن به من گواه آن را میدهد که در مسلخ گرگی درنده گرفتار شده ام....
بوی تعفن وجودش مرا سخت آزار میدهد ، سپیدی چهره و دستانش به سیاهی مردابی چرکین و موهای طلاییش به موی بدن شغال وحشی مبدل گشته....
و من تنها......
تنهاتر از آنچه که به ذهنت خطور میکند....
و وحشتی که سراپای وجودم را فرا گرفته...
.....
تنها به یاد تو می افتم ...
نجاتم ببخش ....
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ بهمن ،۱۳۸٩ - عقيق عشق
اگر این شبها باران نمیبارد و یا ستارهای را در آسمان نمییابی که به تو چشمک بزند ....
اگر آرامش همه جا حکم فرما گشته و وجودت در امن و امان ....
اگر بوی یاس شب بو را استشمام نمیکنی و یا .....
اگر سرمای این شب را احساس نمیکنی ....
اگر جز ظلمت و تاریکی چیزی نمیبینی ....
اگر بر روی دفترچه خاطراتمان خاک نشسته....
و اگر مدتها است که آلبوم عکسها را ورق نزده ای ....
دقت کن ببین در کجا منزل گزیدهای؟
شاید قبرستان باشد....
******
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٩ - عقيق عشق
مهربانم سلام....
بعد از این چند سال دوری ، نمیدانم تو را به چه نامی بخوانم ، و یا با تو چگونه سخن بگویم ،آری دست و پایم را گم کرده ام و شرمنده...
پس این سکوت و تعلل را بر من ببخش.
آن روز را بیاد می آورم...
آن روز نورانی را، آن روز عجیب و ......
تو با من چه کردی، دیگر نمیتوانستم به چیزی جز تو بیاندیشم. باور کن که تا چند روز مات و مبهوت بودم. حیران و سرگردان...
یادش بخیر، براستی آن روزها یادش بخیر. از آن تو بودم، شاهد بودی که در فراقت اشک میریختم و آرزوی وصالت را لحظه به لحظه در سر میپروراندم...
تمام سعیم آن بود که محبتت را بخود جلب کنم و من نیز محبوب تو گردم... یادم نمیرود که دیگران در این حال و هوای دلنشین مرا بیمار خواندند....
اما در این سالها به شهادت روزهای عقیق، سردی این دیار مرا نیز گرفتار خود ساخت، و اگر دروغ نگویم شاید روزهایی تو را در این سرما فراموش کردم...
و مرا بر این اعتراف تلخ ببخش....
میدانم ، میدانم که در حقت بی انصافی کردم و شاید بیشتر در حق خودم ... و اینک تقاضای عفو و بخششت را دارم.
عزیز دیرینه ام ، نامه ات دیروز بدستم رسید...
نامه ای که مرا شرمنده و اشک را بر گونه هایم جاری ساخت.
ببخش که دیگر در این سالها سراغی از تو نگرفتم. و براستی این رسم عاشقی نبوده و نیست، اما تو مثل گذشته مهربانی و دلسوز و من تنها میتوانم به نشان شرمندگی سرم را به پایین بیندازم.
آری، مرا به منزلت دعوت کردی و این کمال مهربانی و توجهت به من است. و براستی لایق آن نیستم. اما....
امروز به سویت می آیم ، امروز از این سرزمین یخ زده و تاریک به امید و آرزوی درک دوباره آن روز نورانی به آغوش گرم و پر محبتت می آیم. مرا پذیرا باش...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٩ - عقيق عشق
باور نمیکرد که رضا از پیشمان رفته باشد...
رضا جان! ... رضا! ... بلند شو! جان مادر بلند شو!
اشک در چشمانش حلقه زده و بغض در گلویش را با صدا زدن رضا میتوان احساس کرد.
جان مادر بلند شو! جان فاطمه زهرا بلند شو! ....
دو زانو در کنارش نشست و دستش را جلوی دهان خود گرفت و با نگاه ملتمسانه ای به رضا مینگریست و اشکها از چشمانش جاری می شد...
میدانستم که رفتنش را باور نمیکند.نفس رضا در خانه، برایمان حکم هوا برای تنفس را داشت. و اینک به چشم خود میبینم که دیگر، مادر توان نفس کشیدن را ندارد...
چهره رضا در بسترش برای همیشه در ذهنمان ماند، معصوم و زیبا، نورانی و مهربان...
اما نگران مادر هستم، تمام دلگرمیش لبخند زیبای رضا بود، سالها است که با صدای سینه رضا آرامش میگیرد و بخواب میرود
رضا ١۵ سال در بستر، به انتظار شهادت با رنج و بیماری روز و شب کرد. و به گواه روح رضا ، این مادر بود که همراه و همدم و غمخوار و مونسش در طول این سالها عمر و زندگی خود را به پایش گذاشت. شهادت میدهم که هر آهی که رضا از درد میکشید، لرزه بر مادر میافکند و با هر درد او شریک بود....
رضا هجده سال بیشتر نداشت که مجروح، و پس از آن در بستر بیماری با صدها درد و رنج روز و شب کرد. و خدا میداند این برای مادری که هزاران آرزو برای شکوفه زندگی خود داشت، چه سخت است.
رضا جان! برای مادر دعا کن! جای خالی تو را نمیتوانیم برای او پر کنیم...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ - عقيق عشق
اصلا هنر به همینه! باید گذشت! بی خیالش باید بشی! رهاش کن!
ول کن هرچی که درموردش شنیدی و خودت دیدی! پا روی خواستهات بذار! اینقدر اصرار نکن، زشته! برات بد تموم میشه! آخرش که چی؟ اصلا چی گیر تومیآد؟
گیرم که حالا خیلی هم ... باشه، که چی؟ بس کن دیگه! هنرمند باش! یه بار خودت یه اثر بده بیرون، ببین چی میشه!
همش موندی که مثلا ... بشه! بابا، این حرفها چیه، از تو بعیده! این بساط رو جمع کن! خودت که اهل همینها رو دیدی که تهش چی شدن! خودت یه طرح بزن!
موندی منتظر چی؟ اصلا آخه اینجا جاییه که منتظر موندی! بی خیالش، برو جوونی کن! نذار برات جُک بسازن!
فکر میکنی، خود اینی که ازش حرف میزنی، آخرشه؟ نزن این حرف رو! من بهترش رو سراغ دارم! ولی بدرد تو نمیخوره، اصلا باید خودت طرح بزنی!
آخه جونم! تو که من رو خوب میشناسی، اینقدر بی حسابی گری نکن!
خودت هنرمند باش!
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸ - عقيق عشق
چرا در این دیار نمیتوانم با معشوق خویش در آرامش و آسودگی خیال مانوس و همنشین شوم؟
چرا تا آن زمان که آتش عشقش مرا نسوزانده و اسیر خود نکرده بود، مرا آزاد و رها گذارده بودید؟ وهیچ کس کاری بکارم نداشت؟
اینک که سوز فراقش مرا فراگرفته، و اشکم در حسرت یک همصحبتی با او سرازیر گشته، مرا تبعید به این دیار دلهره آور کردهاید؟
حال مرا که نظاره گرید! پس چرا اینقدر بی رحمی بر من روا میدارین؟
این عشق حرام است؟ ریختن اشک در آرزوی وصالش جرم است؟ من لایق او نیستم؟
بیانصاف ها! من که در این دیار جز مشقت و سختی و محرومیت چیزی نمیبینم، لااقل ساعتی...
از من نخواهید که محبتش را بفراموشی بسپارم، و این گرمای وجودم را به سردی بیوفایی مبدل کنم. نه! اگر محکوم به ماندنم، پس به او پیامم را برسانید که عاشقت بر پیمان خود تا پای جان ایستاده و هر لحظه چشم انتظار نگاه پر مهر و محبت تو است...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸ - عقيق عشق
میخاهم از تو بگویم، به دقت ثانیه ها و یا کمتر از آن!
میخاهم از تو بنویسم به وسعت حضور همیشگیات درکنارم درطول روزها و سالها!
اما ظالمانه است که تو را محدود به زمان کنم، نه! زمان از تو هویت گرفت...
میشد که امروز به چراغ قرمز چهار راه بخورم و به اندازه سی ثانیه دیرتر از خیابان مطهری عبور کنم، اما همین سی ثانیه، امروز با من چه کرد!؟ خیلی ساده،دعای دیشبام مستجاب شد! دعایی که از اعماق وجودم با اشک و التماس به سویت فرستادم...
شهادت میدهم که همراه من هستی، دعایم را میشنوی و از آنچه که در قلبم میگذرد آگاهی! و در هر ثانیهای که میگذرد می توان حضورت را حس کرد.
مهربانم! عزیز و رفیق همیشگیام! مونس و همنفس تنهاییام!
مرا بی عنایت تو، ساعتی توان بودن نیست
روا مدار طعم فراقت، که دوریات جز جزای دوزخیان نیست
عقیق عشق..... التماس دعا
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸ - عقيق عشق
مهربان و یاور همیشگی ام سلام! حال مرا بخوبی درک میکنی و خستگی این چند ماه را در چهره ام بخوبی میبینی. بنظرت پاک شده ام؟ بنظرت برایم کافی است؟
یا هنوز باید تشنه در این مسیر بیابانی و سخت بدوم؟ منتظر ناامیدی من هستی؟ منتظر آنی که روی به تو حرمت یک عمر نان و نمک را پایمال کنم؟ منتظر آنی که در منظر دیگران از تو بد بگویم؟ یا آنکه با بدگویانت هم کلام و هم صحبت شوم؟ باید محبتت را از قلبم بیرون کنم؟ باید کافر عشق و علاقه ام به تو شوم؟ باید ذکر و هوای تو را از ذهنم برانم؟ نمیدانم....
عزیز! به حرمت اشکی که بر گونه هایم جاری است! به حرمت یک عمر نان و نمکی که با هم داشتیم! مگذار بسوزم... مگذار آتش بدطینتان مرا بسوزاند.... دیگر توان ادامه دادن راه را ندارم... دیگر نمیتوانم... نمیتوانم.... به فریادم برس! تشنگی امانم را بریده.... خواب و استراحتی ندارم... امیدم از غیر ناامید گشته... به فریادم رس!
اما عزیز! تو خود میدانی که امیدم به تو است. و منتظر نگاه تو ام! کمک کن!
آیا راضی بر آنی که من در فراقت بسوزم و سخن این تاریک صفتان در گوشم بپیچد؟ راضی برآنی که .......
باور ندارم... میمیرم ولی باور نمیکنم.... کمکم کن....
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - عقيق عشق
کدام نغمه را بخوانم و روحم را به نوازش کدام نسیم،آرامش ببخشم؟ و شاخه محبت کدام زیبارو را در قلب خویش بپرورانم؟و خود را به عطر کدام گل سرخ معطر گردانم؟
آب صداقت و طهارت و نجابت خود را که بزرگترین سرمایه جوانیم هست را به خاک پای کدام درخت سبز بریزم تا در زیر سایه و هوای باطراوت آن به سیر و سلوک خویش بپردازم؟
و آرام آرام و با طمانینه ای قوی پا در محفل عاشقان و بزم دلدادگان عالم بگذارم و طعم شراب آن میکده را بچشم.
به هرزه، بی می و معشوق عمر میگذرد بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد

