روز بیستم - مادر

باور نمیکرد که رضا از پیشمان رفته باشد...

 رضا جان! ...  رضا! ... بلند شو!  جان مادر بلند شو!

اشک در چشمانش حلقه زده و بغض در گلویش را با صدا زدن رضا میتوان احساس کرد.

جان مادر بلند شو! جان فاطمه زهرا بلند شو! ....

دو زانو در کنارش نشست و دستش را جلوی دهان خود گرفت و با نگاه ملتمسانه ای به رضا می‌نگریست و اشکها از چشمانش جاری می شد...

میدانستم که رفتنش را باور نمی‌کند.نفس رضا در خانه، برایمان حکم هوا برای تنفس را داشت. و اینک به چشم خود میبینم که دیگر، مادر توان نفس کشیدن را ندارد...

چهره رضا در بسترش برای همیشه در ذهنمان ماند، معصوم و زیبا، نورانی و مهربان...

اما نگران مادر هستم، تمام دلگرمیش لبخند زیبای رضا بود، سالها است که با صدای سینه رضا آرامش می‌گیرد و بخواب میرود

رضا ١۵ سال در بستر، به انتظار شهادت با رنج و بیماری روز و شب کرد. و به گواه روح رضا ، این مادر بود که همراه و همدم و غمخوار و مونسش در طول این سالها عمر و زندگی خود را به پایش گذاشت. شهادت میدهم که هر آهی که رضا از درد می‌کشید، لرزه بر مادر می‌افکند و با هر درد او شریک بود....

رضا هجده سال بیشتر نداشت که مجروح، و پس از آن در بستر بیماری با صدها درد و رنج روز و شب کرد. و خدا می‌داند این برای مادری که هزاران آرزو برای شکوفه زندگی خود داشت، چه سخت است. 

رضا جان! برای مادر دعا کن! جای خالی تو را نمیتوانیم برای او پر کنیم...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸ - عقيق عشق

روز نوزدهم - هنرمند باش!

اصلا هنر به همینه! باید گذشت! بی خیالش باید بشی! رهاش کن!

ول کن هرچی که درموردش شنیدی و خودت دیدی! پا روی خواسته‌ات بذار! اینقدر اصرار نکن، زشته! برات بد تموم میشه! آخرش که چی؟ اصلا چی گیر تومیآد؟

گیرم که حالا خیلی هم ... باشه، که چی؟ بس کن دیگه! هنرمند باش! یه بار خودت یه اثر بده بیرون، ببین چی میشه!

همش موندی که مثلا ... بشه! بابا، این حرف‌ها چیه، از تو بعیده! این بساط رو جمع کن! خودت که اهل همین‌ها رو دیدی که تهش چی شدن! خودت یه طرح بزن!

موندی منتظر چی؟ اصلا آخه اینجا جاییه که منتظر موندی! بی خیالش، برو جوونی کن! نذار برات جُک بسازن!

فکر میکنی، خود اینی که ازش حرف میزنی، آخرشه؟ نزن این حرف رو! من بهترش رو سراغ دارم! ولی بدرد تو نمیخوره، اصلا باید خودت طرح بزنی!

آخه جونم! تو که من رو خوب میشناسی، اینقدر بی حسابی گری نکن!

خودت هنرمند باش!

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸ - عقيق عشق

روز هجدهم - این اسارت را پذیرا باش

چرا در این دیار نمی‌توانم با معشوق خویش در آرامش و آسودگی خیال مانوس و همنشین شوم؟

 

چرا تا آن زمان که آتش عشقش مرا نسوزانده و اسیر خود نکرده بود، مرا آزاد و رها گذارده بودید؟ وهیچ کس کاری بکارم نداشت؟

 

اینک که سوز فراقش مرا فراگرفته، و اشکم در حسرت یک همصحبتی با او سرازیر گشته، مرا تبعید به این دیار دلهره آور کرده‌اید؟

  

حال مرا که نظاره گرید! پس چرا اینقدر بی رحمی بر من روا میدارین؟

  

این عشق حرام است؟ ریختن اشک در آرزوی وصالش جرم است؟ من لایق او نیستم؟

 

 بی‌انصاف ها! من که در این دیار جز مشقت و سختی و محرومیت چیزی نمیبینم، لااقل ساعتی...

 

از من نخواهید که محبتش را بفراموشی بسپارم، و این گرمای وجودم را به سردی بی‌وفایی مبدل کنم. نه! اگر محکوم به ماندنم، پس به او پیامم را برسانید که عاشقت بر پیمان خود تا پای جان ایستاده و هر لحظه چشم انتظار نگاه پر مهر و محبت تو است...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸ - عقيق عشق

روز هفدهم - او نزدیک است! خیلی نزدیک

میخاهم از تو بگویم، به دقت ثانیه ها و یا کمتر از آن!

میخاهم از تو بنویسم به وسعت حضور همیشگی‌ات درکنارم درطول روزها و سالها!

اما ظالمانه‌ است که تو را محدود به زمان کنم، نه! زمان از تو هویت گرفت...

میشد که امروز به چراغ قرمز چهار راه بخورم و به اندازه سی ثانیه دیرتر از خیابان مطهری عبور کنم، اما همین سی ثانیه، امروز با من چه کرد!؟ خیلی ساده،دعای دیشب‌ام مستجاب شد! دعایی که از اعماق وجودم با اشک و التماس به سویت فرستادم...

شهادت میدهم که همراه من هستی، دعایم را می‌شنوی و از آنچه که در قلبم میگذرد آگاهی! و در هر ثانیه‌ای که می‌گذرد می توان حضورت را حس کرد.

مهربانم! عزیز و رفیق همیشگی‌ام! مونس و همنفس تنهایی‌ام!

 مرا بی عنایت تو، ساعتی توان بودن نیست

روا مدار طعم فراقت، که دوری‌ات جز جزای دوزخیان نیست

عقیق عشق..... التماس دعا

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸ - عقيق عشق

روز شانزدهم - ناامید نشو

مهربان و یاور همیشگی ام سلام! حال مرا بخوبی درک میکنی و خستگی این چند ماه را در چهره ام بخوبی میبینی. بنظرت پاک شده ام؟ بنظرت برایم کافی است؟

یا هنوز باید تشنه در این مسیر بیابانی و سخت بدوم؟ منتظر ناامیدی من هستی؟ منتظر آنی که روی به تو حرمت یک عمر نان و نمک را پایمال کنم؟ منتظر آنی که در منظر دیگران از تو بد بگویم؟ یا آنکه با بدگویانت هم کلام و هم صحبت شوم؟ باید محبتت را از قلبم بیرون کنم؟ باید کافر عشق و علاقه ام به تو شوم؟ باید ذکر و هوای تو را از ذهنم برانم؟ نمیدانم....

عزیز! به حرمت اشکی که بر گونه هایم جاری است! به حرمت یک عمر نان و نمکی که با هم داشتیم! مگذار بسوزم... مگذار آتش بدطینتان مرا بسوزاند.... دیگر توان ادامه دادن راه را ندارم... دیگر نمیتوانم... نمیتوانم.... به فریادم برس! تشنگی امانم را بریده.... خواب و استراحتی ندارم... امیدم از غیر ناامید گشته... به فریادم رس!

اما عزیز! تو خود میدانی که امیدم به تو است. و منتظر نگاه تو ام! کمک کن!

آیا راضی بر آنی که من در فراقت بسوزم و سخن این تاریک صفتان در گوشم بپیچد؟ راضی برآنی که .......

باور ندارم... میمیرم ولی باور نمیکنم.... کمکم کن....

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - عقيق عشق

روز پانزدهم - در جستجو باش!

کدام نغمه را بخوانم و روحم را به نوازش کدام نسیم،آرامش ببخشم؟ و شاخه محبت کدام زیبارو را در قلب خویش بپرورانم؟و خود را به عطر کدام گل سرخ معطر گردانم؟
آب صداقت و طهارت و نجابت خود را که بزرگترین سرمایه جوانیم هست را به خاک پای کدام درخت سبز بریزم تا در زیر سایه و هوای باطراوت آن به سیر و سلوک خویش بپردازم؟
و آرام آرام و با طمانینه ای قوی پا در محفل عاشقان و بزم دلدادگان عالم بگذارم و طعم شراب آن میکده را بچشم.


به هرزه، بی می و معشوق عمر میگذرد            بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - عقيق عشق

روز چهاردهم - امروز سخت گذشت!

قلبم میسوزد، از گرما و آفتاب سوزان امروز آتش گرفته، میسوزم... شاید این اشکها مرحمی بر این حرارت باشند.

فرمان آمد: که بسوز! آتش بگیر! ضجه زن! اشک بریز! چراکه مولایت در قتلگاه افتاده...

آرام گیرم؟ ساکت بنشینم؟ سخنی نگویم؟ فریاد برنیاورم؟ دفاع نکنم؟ نسوزم؟

کاش بودم... کاش بودم و در دفاع از این سید و آقا، وجود خویش را در طبق اخلاص میگذاشتم و فریاد میزدم: که بزنید! تیر روانه کنید! هر چه کینه از مولایم و امامم در دلهای تاریک و متعفن خود نگه داشته اید بر سینه و صورت این حقیر ناچیز نثار کنید.   ولی بر مولایم نزنید... ولی زینب را به اسارت نبرید... ولی رقیه را آزار ندهید... ولی گلوی علی اصغر را نشانه نگیرید... ولی ...

عقیق عزیزم! امروز بر ما سخت گذشت... خواندن مقتل سخت گذشت... از دست دادن مولا و امام سخت گذشت...  سینه زدیم،فریاد زدیم،اشک ریختیم ولیکن این آتش را توان مقابله نداریم... به والله نمیتوان این آتش وجود را آرام کرد. میسوزد و ما را با خود میسوزاند...

آری! عقیق عزیزتر از جانم! امروز سخت گذشت...

{لما کان من امر الحسین (ع) ما کان، ضجت الملائکة الی الله بالبکا و قالت: یا رب! هذا الحسین (ع) صفیک وابن صفیک وابن بنت نبیک.

 فاقام الله ظل القائم (ع) و قال بهذا انتقم لهذا   -  لهوف ابن طاووس}

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦ - عقيق عشق

روز سيزدهم - آرزوی ديدار دوباره

عقیق عزیزم سلام! همدم شبهای بارانی ام سلام! مهربانم سلام! همه آرزویم سلام! ....

از پشت غبار تیره و تار و سرمای شدید این دیار با تو سخن میگویم. از پشت میله های زمخت زندان این شهر با تو سخن میگویم. با عزیز و رفیقی که خاطره انس با او حسرت همنشینی با او لمس گرمای وجودش سنگینی عجیبی را بر قلبم روانه میکند.

عزیز! چگونه میتوانم این عشق و اشک چشمانم را و این حس و حال غریب را از ورای این لغات برایت بازگو کنم؟ مهربانم! باور نمیکنم که مرا فراموش کرده باشی و از حالم بی خبر. تو نیز ستاره های آسمان را در این شبهای سرد و یخ زده میبینی تو هم این نوای سوزناک را میشنوی و بر این اشکها شاهد و...

همه هستی ام! خسته ام! به خدا خسته ام! از اسارت خسته ام! از تاریکی خسته ام! از این زندان بی سر و ته خسته ام! از غربت از این فراق و...

عقیق! بجان عزیزم خسته ام! زنجیر اسارت بر وجودم سنگینی میکند و مرا ناتوان ساخته. چشمانم به مرور به تاریکی شهر عادت کرده. گرمای قلبم دگر توان مقابله با سرمای این دیار را ندارد. به خدا قسم میسوزم...  تو را میخواهم...

زیبای من! با تمام عشق و ارادتی که به تو دارم برایت این نامه را نوشتم. و غضه ام را با تو درمیان گذاشتم. به حرمت خاطره آن روزهای شیرین بپذیر و دوباره به این عاشق منتظر حضورت توجهی کن! و یقین دارم که میپذیری...

دوستت دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦ - عقيق عشق

روز دوازهم - هم نفس تو خواهم بود

هم نفس تو خواهم بود

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ - عقيق عشق

روز يازدهم - من انسانم

خیلی برای اون عجیب بنظر میرسید و این چند روز فکرش مشغول این موضوع شده بود. نمیدونم چرا ولی من هم بنوعی هم نوای او شده بودم و مبهوت این موضوع. اصلا تا الان در موردش جدی فکر نکرده بودم و مثل همه مسائل روزمره نسبت به اون بی توجه!

اما الان باور دارم که خیلی توی زندگیم میتونه تاثیر گذار باشه و واقعا من رو تغییر بده.

دیروز بعد از افطار با هم نشستیم و در مورد این موضوع حرف زدیم:

یک شاخه گل رز که شبنم های روی برگهاش و اون لطافت خاصش، تجلی زیبایی بی حد وحصر و لطیف بودن طبیعته، یا قطره های بارون که وقتی روی صورتم میخوره،احساس میکنم که من رو دعوت به پاکی و طهارت میکنه، یا دیدن رقص گندم زار با اومدن یک نسیم که من رو مجبور به تسبیح میکنه، یا یک سیب سرخ، و یا صدای زیبای بلبل در سحرگاه، یا صدای آب چشمه، یا طلوع خورشید از پشت دریا، هلال زیبای ماه، چشمک زدن ستاره ها،عطر دل انگیز گل محمدی، یا گل شب بو که شب رو با حضورش معطر میکنه، ابرهای زیبای آسمون و....

نمیدونم،ولی این رو با قلبم باور دارم که همه این مخلوقات میفهمن،درک میکنن و همشون با معرفت تسبیح میگن و همه تجلی زیبایی خالقشون هستن.

این رو با تمام وجود باور دارم، ولی چیز دیگه ای هست که ذهن من رو درگیر و مشغول میکنه...

پرسیدم:عقیق! پس بهره من چیه؟ این همه مخلوق زیبا و دوست داشتنی و من...

عقیق تاملی کرد و با یک نگاه پرسشگرانه ای گفت: بهره تو؟ و ادامه داد:

تو میتونی زیبا و جذاب تر از همه اینها باشی، تو همون مخلوقی هستی که صفت {اشرف مخلوقات} رو برات برگزیدن، تو همون موجودی هستی که از روح اون خالق زیبا و عظیم و مهربون در وجودت به ودیعت گذاشته شده! تو انسانی و همه این مخلوقات در پیشگاه تو سجده میگذارند، تو انسانی و قدرت عروج به آسمان را داری و درک اون خالق رو. تو انسانی و ...

پس باور کن و انسانیت خودت رو شکوفا کن! که اونوقت بخودت میبالی و توان شکرگذاری اینتوفیق و لطف را نخواهی داشت.

و این جمله عقیق بود که من رو مجبور به تفکر کرد. براستی من انسانم، اشرف مخلوقات.

من انسانم و...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦ - عقيق عشق